|
∂ღ شب مهتابی ღ∂ |
|
کاش میشد از یاد من بری از تو خیال من بری برداری خاطراتتو از روزگار من بری |
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 2:35 PM توسط !^$ باران $^! |
آغاز عاشقونه
پایان بی بهونه
قصه ی بودن من و تو
بی نام و بی نشونه
تو این قمار باختنی
منو غم نگفتنی
دارم میمیرم از غمت
نامهربون خواستنی
توی این فضای بی نفس
من شدم اسیر این قفس
باور نداره قلب من
عشق تو بود فقط هوس
خسته ام از این زمونه
تکرار از فضای خونه
توی این شهر شلوغ
جای نیست از تو نشونه
تو بیای یا نیایی
دیر و زود خواهم رفت
با تو بودن خواب است
از خواب بیدارم نکن
مثل تو منم میرم
تا ته دریاچه ی درد
یه روزی خبر میدن
مرگ من تو فصل سرد
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 1:53 AM توسط !^$ باران $^! |
بنال امشب سه تار من
به روز و روزگار من
بگو امشب حکايتها
زجان بي قرار من
تو را اي مونس شيرين
به دامن گيرمت غمگين
مگر آواي جانسوزت
به درد من دهد تسکين
مبادا کس به روز من
نسوزد کس به سوز من
تو از من گشته غمگين تر
من از تو زار و مسکين تر
چو پيش آيد جدايي ها
چه سود از آشنايي ها
او کبوتر گشت و از بامم پريد
بر کدامين آشيانه پر کشيد
او دگر رفته و از من بگسسته
آه از اين دل که به يادش بنشسته
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 1:45 AM توسط !^$ باران $^! |
وقتی قطره های بارون
پا میزاشتن روی ایوون
حرفامون با هم قشنگ بود
زیر بارون
حالا با ریزش بارون
من به یاد تو میخوندم
روز میعاد من وتو
کی میاد میخوام بدونم
بارونه
اسمون باز گریونه
این دنیا
دیگه واسه من زندونه
یاد اون
تو خاطرم میمونه
چشمای خسته ی من
به یاد اون گریونه
تو بدون وقتی بیایی
تورو رو چشمام میزارم
شب تو اوج اسمونا
ماه و تو چشمات میزارم
حالا بارون
جای من تو گریه سر کن
تو کویر خشک قلبم
تو بیا کمی نظر کن
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 1:5 AM توسط !^$ باران $^! |
درسكوت تیره شب می برم نام تو بر لب
با دل دیوانه خویش سوزم من در آتش تب
روزگاران گذشته زنده گردد درخیالم
همدم شبهای تارم می كند شوریده حالم
من اسیر روزگارم روزگار سرد و تارم
كی سر آسوده یك شب روی بالین می گذارم
كس نباشد غمخوار من جز تو ای گیتار من
آشنایی با دل من با دل بی حاصل من گاه
از او می گریزم گاه باز آیم به سویش
گاه در تنهایی سرد دل نماید آرزویش
گاه از او می گریزم گاه باز آیم به سویش
گاه در تنهایی سرد دل نماید آرزویش
نیمه شب درخلوت ناز خسته و مات و خموشم
یاد معشوق فسونگر می رباید عقل و هوشم
از فسون آرزوها آرزوهای جگرسوز
در شب تنهایی خویش می نشینم تا شود روز
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت 12:30 PM توسط !^$ باران $^! |