¸„ø¤º°¨₪☼ ∂ღ شب مهتابیღ∂ ☼₪¨°º¤ø„¸
خیال نکن با رفتنم دنیا به آخر میرسه, من که برم برای تو یه عشق بهتر میرسه
دیروز تو مدرسه به مناسبت دهه فجر و ۲۲ بهمن جشن داشتیم. این عکس پایینی یه پازل که واس نمایشگاه زحمتشو کشیدیم. یکی از بچه ها این شکلاتهارو آورده بود واس جشن٬ وقتی آوردتش بهش گفتیم چه خبره این همه شکلات بدبخت٬ چش شده این یکیم که دیگه معلومه٬ قفسو به قول بچه ها نماد آزادی شب از نيمه گذشته، روي زمين درازكشيده ام احساس سرما : I WISH TO BUY YESTERDAY TO BUY LAST YEAR TO BUY MY CHILDISH BUT I ASK IMPOSIBLE
![]()

.حالا عکس پایینیشو ببینین چه بلایی سرش آوردیم.![]()
![]()

.ولی خوشمزه بود شکلاتش.![]()

. چی کشیدیم تا این قفس آماده شد.![]()


مي كنم خودم را جمع مي كنم پلكهايم بسته است اما خواب
نيستم با خودم حرف مي زنم با خودم با تو و با او كه نميدانم
كجاست؟
آنقدر حرف مي زنم تا سرم سنگين مي شود شايد اگر حرفهاي
من كم مي شد مي توانستم مثل تو باشم مثل تو كه با خودت
حرف نمي زني مثل تو كه ذهنت از هر خيالي خالي است!
اما من حرف مي زنم نمي دانم چرا هر بار كه با خودم حرف مي زنم
صورتم خيس مي شود چشمهايم پياله مي شود نفسهايم
سنگين مي شود. فرقي نمي كندكجا باشم پشت يك چراغ
قرمز در امتداد يك پياده رو يا در خلوت خودم...
اين را هم نفهميدم كه چرا من با خودم حرف مي زنم و تو
نمي زني مثل خيلي چيزهاي ديگر كه هرگز نفهميدم!
اما ای كاش من هم مثل تو مي شدم. 



