تبليغاتX
¸„ø¤º°¨₪☼ ∂ღ شب مهتابیღ∂ ☼₪¨°º¤ø„¸

¸„ø¤º°¨₪☼ ∂ღ شب مهتابیღ∂ ☼₪¨°º¤ø„¸

خیال نکن با رفتنم دنیا به آخر میرسه, من که برم برای تو یه عشق بهتر میرسه

 

اين بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم :

سبزه را با ياد روي سبزه ات

سمنو به ياد شيريني لبخندت

سايه دانه به رنگ چشم هايت

سرکه با ياد ترشي مهربانيت

سيب با ياد ترديه گونه هايت

سکه با ياد درخشش قلبت

سير با ياد تندي کلامت

با همه خوبي ها و بدي هايت ... دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت توسط #SoM3OnE#| |
سلام.چطورین؟؟  خوش میگذره با تعطیلات؟؟!!  البته ما خودمون هنوز تعطیل نشدیم٬ شمارو نمیدونم !

یادمه ۲ سال پیش این وقتا هنوز مدرسه بودیم و داشتیم سفره ۷ سین واسه کلاسمون میچیدیم !!

انگار همین دیروز بود٬ الان که اومدیم پیش همش ۲ ماهه دیگه نمونده!!چقدر زود میگذره .

این عکسم از ۷سین سال ۲ :(بچه ها یادتون میاد؟؟ چه بساطی راه انداخته بودیم؟؟)

listat.blogfa.com

راستی٬ داشت یادم میرفت !!پیشاپیش عید رو به همتون تبریک میگم .

امیدوارم سال خوبی داشته باشین .

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت توسط #SoM3OnE#| |
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت توسط #SoM3OnE#| |

listat.blogfa.com

روبروی این شب ادامه دار
تو دیگه تنهایمو یادم نیار
وقتی خنده هام تو ابرها گم شدن

تو دیگه گریه نکن به حال من
گریه نکن به حال مــــــن
منو دوست نداشته باش و بعد از این
پای خاطرات خوبمون نشین
بعد از این به فکر بغض من نباش
دلم رو تنها بذار با غصه هاش
تنهام بذار ، تنهام بذار

روبروی این شب ادامه دار
منو با خستگی هام تنها بذار
نباید به پشت سر نگاه کنی
نباید مثل من اشتباه کنی
بعد از این طلوع فردا مال تو
جنگل و ساحل و دریا مال تو
بعد از این قلب شکسته مال من
هرچی بغض پینه بسته مال من

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت توسط #SoM3OnE#| |